تبليغاتX
شــــعــــــرهــــای عـــــاشــــقـانــه
اس ام اس های عاشقانه ،شعر و داستان های عاشقانه، دانلود موزیک و نرم افزار

زندگي گل سرخي است كه گلبرگهايش خيالي و خارهايش واقعي است .
سادگي را دوست دارم چون با صداقت است هيچ دروغي درآن راه نداردمانندکودکي است که با چشمان معصوم اش به همه نگاه ميکند وبا معصوميت اش هزاران حرف به دنيا ميزند
زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز
بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش مي‌كند را هم خوش بو مي‌كند
وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن
 
عشق نمي پرسه اهل کجايي ، فقط ميگه تو قلب من زندگي مي کني . عشق نمي پرسه چرا دور هستي فقط ميگه هميشه با من هستي . عشق نمي پرسه که دوستم داري فقط ميگه : دوستت دارم
 
درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود
بنویس از سرخط: بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست بنویس که بدونه: وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست اونکه گذاشتو رفت: یه روز سرش به سنگ میخوره برمیگرده دیگه صداش نکن: بذار خودش بیاد دنبالت بگرده دیگه گریه نکن: آخه اشک تو باعث شادی اونه دیگه به پاش نسوز: آخه اون واسه تو دیگه دل نمیسوزونه اگه میخواست میموند: حالا که رفتو غصش رفته ز یادم اگه پیشم میموند: دیگه جز اون به هیشکی دل نمیدادم
 
 سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنکه يکي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشکند !!
عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او
دستهايم برايت شعر مينويسد اما تو هرگز نخواهي خواند آتش عشق در چشمانم غوطه مي زند ولي تو هرگز نخواهي ديد نه، تو هرگز مرا نخواهي فهميد و من با اين همه اندوه از كنارت خواهم گذشت و باز تو درك نخواهي كرد
عشق تنها براي يک بار مي ايد و براي تمام عمرش مي ايد عشق همان بود که به تو ورزيدم حقيقتا همان يک بار حقيقتا همان يک بار و از بس بدان اويختم تا هميشه همه ي زندگي ام با ان بيش خواهد رفت بس تا هميشه عا شقت مي مانم
عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد
اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم هیچ گاه برای امدنت باران را بهانه نمی کردی رنگین کمان من
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد  

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 16:31  توسط مـــــــاهــــــــان | 

از رابطه من و ستاره همه محل باخبر بودند و هر کی ما دوتا رو باهم میدید میگفت باز لیلی و مجنون دارند میایند. یا بعضی زنهای که گاه گداری گوشه و کنار خیابون و کوچه باهم مشغول غیبت کردن بودند وقتی ما دوتا رو میدیدند با هم پچ پچ کنان میگفتند که خیلی به هم میاند و خداخوب در و تخته رو به هم جفت و جور کرده و از این جور حرفها

داستان عشق مادست کمی ازعشاق درون کتاب نداشت و با گذشت زمان از علاقه ما به هم کمتر که نمیشد هیچ بیشتر هم میشد. برای من دیدن ستاره مثل رویا بود و ندیدنش کابوس وحشتناک ، حاضر بودم هر عذابی رو تحمل کنم تا در اذای اون بتونم روی ماه ستاره رو ببینم و میدونستم که علاقه ستاره هم به من دست کمی از من نداشت ولی از اونجایی که هیچ عاشقی به راحتی به معشوق اش نمیرسه و عذاب کشیدن رو پیشونی همه عاشقها نوشته شده ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم

من و ستاره دختر عمو پسر عمو بودیم و از همون دوران کودکی همبازی هم بودیم پدر من و پدر ستاره هم باهم یک کارگاه تراشکاری رو با کلی بدهی راه انداخته بودند. عموی دیگه ام که از این دوتا برادر بزرگتر بود زیاد با برادرهاش رابطه خوبی نداشت و چون از وضع مالی خوبی برخوردار بود این دو برادر رو در شائن خودش نمیدید ولی این اواخر به خاطر پسرش حسام که نسبت به ستاره ابراز علاقه میکرد به پدر ستاره روی خوش نشون میداد و چون من رو مانع بزرگی برای ازدواج پسرش با ستاره میدید دنبال موقعیتی خوبی بود که بین پدر من و پدر ستاره اختلاف بیاندازه

پدر حسام چندین بار ستاره رو برای پسرش خواستگاری کرده بود ولی پدر ستاره هر دفعه حرف منو به میون میکشید و میگفت که قول ستاره رو به پسر برادرم دادم. پدر حسام وقتی دید با زبون خوش نمیتونه به خواسته خودش برسه تصمیم گرفت از راههای دیگه وارد بشه و بیشتر اهدافش هم این بود که بین دو برادر اختلاف بیاندازه و بالاخره موقعیتی که پدرحسام در انتظارش بود فراهم شد. جریان از این قرار بود که مادر ستاره دچار بیماری مرموزی شد و تلاش پزشکان هم برای معالجه وی نتیجه بخش نبود و وضع جسمانی او روز به روز بدتر میشد تا جایی که توان تحرک و راه رفتن را از دست داده بود

پدر ستاره از اینکه همسرش را در آن وضعیت بد قرار گرفته بود بسیار غمگین بود و نمیدونست که چکار باید بکنه پدر حسام که تا اون روز ساکت بود به برادرش پیشنهاد داد که همسرش رو به خارج کشور ببره و از پزشکان خارجی کمک بخواد ولی آقا رسول که از لحاظ مالی در تنگنا قرار داشت پیشنهاد برادرش رو رد کرد ولی پدر حسام با لحن دوستانه به برادرش گفت ما باهم برادر و هم خون هستیم من اگه امروز به داد تو نرسم کی پس برسم، بماند که تو پسرم رو لایق دخترت نمیدونید

آقا رسول که از خجالت نمیتونست سرش رو بلند کنه با صدای گرفته گفت من نمیتونم بر خلاف میل دخترم عمل کنم و اگه تو این مبلغ رو به این خاطر میدی که رای من رو عوض کنی باید بگم در اشتباه اید. پدر حسام که از این لحن صحبت کمی جا خورده بود مکثی کرد و گفت نه نه به هیچ وجه اینطور نیست من فقط میخوام بدونی با دادن دخترت به پسر رحیم، دخترت رو بدبخت میکنی و تو این دوره زمونه پول حرف اول و آخر رو میزنه ولی با این حال بهت اجازه میدم که بعد از معالجه همسرت و در یک فرصت مناسب باهم در این مورد صحبت کنیم

من مقدمات سفر هر سه شما رو به خارج فراهم میکنم تو هم بیش از این فرصت رو از دست نده، آقا رسول با سرحرفهای برادرش رو تایید کرد و از اون تشکر کرد ولی از نیت شوم برادرش بیخبر بود. من از یک طرف ناراحت بودم که برای مدتی از ستاره دور میمونم و از طرفی خوشحال بودم که مادر ستاره برای معالجه به خارج میرفت و این اندیشه من رو کمی آروم میکرد. روزی که آقا رسول به همراه دختر و همسرش راهی خارج میشدند رو به پدرم کرد و گفت امید من بعد از خدا به تو است من کارگاه را به تو میسپارم پدرم هم گفت خیالت راحت باشد تو دیگر باید دلواپس خانواده خود باشی نه چیز دیگری و من و ستاره هم که حرفی برای گفتن نداشتیم با چشمانی لبریز از اشک به دور دستها خیره شده بودیم

بعد از رفتن آقا رسول پدرم مجبور شد بیشتر کاربکند و دیرتر به خانه بیاید تا اینکه جواب گویی بدهکاریها باشد. یک روز مردی به کارگاه پدرم مراجعه کرد و از یک نوع قطعه به تعداد زیاد سفارش داد که کل مبلغ سفارش بیش از پنجاه میلیون تومان بود ولی قطعه مورد نظر را با دستگاههای موجود در کارگاه نمیشد ساخت آن مرد به پدرم مبلغ دو میلیون بیعانه داده بود و قرار شد که قطعات را تا یک ماه دیگر تحویل بگیرد و وقتی پدرم بیعانه بیشتری در خواست کرد آن مرد با گفتن این جمله که من در حال حاضر همین قدر پول دارم و به زودی از بانک وام خواهم گرفت پدرم را قانع کرده بود

پدرم برای اینکه بتواند دستگاه را تهیه و با آن قطعات را تولید کند مجبور شد سند کارگاه را نزد پدر حسام گرو گذاشته و با گرفتن سي میلیون تومان مشکلش را حل کند. پدر حسام این مبلغ را بعنوان قرض به مدت یک ماه به پدرم داد و گفت اگر نتوانی زودتر از یکماه پول من را بدی من کارگاه را خواهم فروخت و پدرم هم شرط او را پذیرفت غافل از اینکه او برایش نقشه کشیده است چون مشتری پدرم را هم او اجیر کرده بود و طبق نقشه از قبل طراحی شده هرگز دیگر به دنبال قطعاتی که سفارش داده بود نرفت و بعد از گذشت یکماه پدرم با کلی قطعه ساخته شده و سي میلیون بدهی گرفتار مکر بردادرش شد

هیچ وقت اشکها و التماسهای پدرم را زمانی که برادرش مشغول حراج کردن کارگاه و دستگاههای آن بود فراموش نمیکنم، هنوز مدتی از این جریان نمیگذشت که خبر دار شدیم آقا رسول از خارج قصد بازگشت دارد و خبر ناگوارتر اینکه همسرش هم به رحمت خدا رفته بود و تلاش پزشکان برای معالجه وی بی ثمر بود. وقتی ستاره و پدرش به ایران بازگشتند پدر حسام با تزویر جریان فروش کارگاه را به شکل دیگری تعریف کرد و به پدر ستاره گفت بعد از رفتن شما به خارج شریکت کل کارگها را با دستگاههای آن یکجا به من فروخته و قصد فرار از کشور را داشته است و اینقدر گفت و گفت تااینکه دو برادر را به جان هم انداخت و دیگر حرفهای پدرم برای آقا رسول قابل قبول نبود

پدرم که همه چیز را از دست رفته میدید خانه پدری خود را به قیمتی نازل فروخت و پول آن را به آقا رسول داد و زمانی طول نکشید که سنگینی اینهمه رنج و عذاب او را از پای در آورد ومنو مادرم را با کوله باری از مشکلات تنها گذاشت. پدر حسام که همه چیز را به سود خود میدید بار دیگر ستاره را از آقا رسول برای پسرش خواستگاری کرد و به پدر ستاره قول داده بود در صورت پذیرفتن خواسته اش او را از هر لحاظ بی نیاز خواهد کردد و پدر ستاره نیز پذیرفت با شنیدن این خبر از ستاره دنیا برایم تیره و تار شد دلم میخواست آن چه که شنیده بودم کابوسی بیش نباشد ولی تمام شنیدهای من چیزی جز واقعیت نبود

به یکباره تمام روزهای خوشی که با ستاره داشتم مانند یک فیلم از مقابل دیدگانم عبور کرد و من با یادآوری آنروزها مثل ابر بهاری میگریستم. کسی که یک عمرتنها همدمم بود و همه جا نامش را بعنوان همسرم ذکر میکردم به یکباره از دست رفته میدیم اش. در این افکار غوطه ور بودم که ستاره با گفتن این جمله که من مطعلق به تو هستم نه کس دیگه اتاق را ترک کرد

روز عروسی ستاره فرا رسید و مراسم باشکوهی بپا شد همه غرق شادی بودند و صدای هلهله از هر سویی به گوش میرسید وقتی خاله ستاره میخواست به اتاق دخترش برود تا او را به اتاق عقد ببرد با دیدن صحنه فجیعی مثل مار گزییده ها شد. ستاره غرق در خون بود و خون زیادی از بدنش رفته بود دخترک با تیغ شاهرگش رو زده بود و در دستش یک برگه رو نگه داشته بود روی برگه نوشته شده بود: عزیزم یادته که بهت گفتم برات میمیرم خیال کردی دروغ میگم نه هرگز بیا و مرگم رو ببین تا باورم کنی

من بعد از آن اتفاق بی شباهت به مرده متحرک نبودم از همه جا و همه کس بریده بودم تنها دلخوشی ام خواب بود و خواب دیدند تا چشمهایم را هم میگذاشتم ستاره به خوابم میامد با چهرهای معصوم خنده بر لب دست در دست هم در باغهای خیالی میگشتیم و از مصاحبت با هم لذت میبردیم مادرم که از حال و روز من در خواب خبر نداشت با زبان نصیحت از من درخواست میکرد که کمتر بخوابم و به فکر کسب و کار باشم و چند بارهم چند دختر از فامیل و همسایگان را به من پیشنهاد کرد ولی من به او میگفتم من با خیال ستاره میخوابم و تمام رویای من به ستاره تعلق دارد مادرم با بغض میگفت آخه پسر نازنینم ستاره تو بی فروغ شده اون که دیگه دستش از دنیا کوتاه شده و از این جور حرفا

یک شب ستاره در خواب به من گفت تو مگه منو دوست نداری من هم با تعجب گفتم چرا عزیزم این چه حرفیه که میزنی ستاره گفت پس چرا نمیای پیش من بمونی من بخاطر تو خودمو از بین بردم اوایل فکر میکردم که شوخی میکنه ولی هر روز خواسته خودشو تکرار میکرد. دیگه از این بلا تکلیفی خسته شده بودم تصمیم خودمو گرفتم یک شب که آسمان پر ستاره بود بار سفر خودمو بستم و به سفری بی بازگشت پای نهادم

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 15:18  توسط مـــــــاهــــــــان | 

ديگه يواش يواش داشت قبول ميکرد که مادرش داره بار و بنديل خودش را مي بنده و برای هميشه از کنارش ميره. با ديدگان پر از اشک و دلي مالامال از درد و اندوه، نگاههايش را به صورت زرد و تکيده مادرش که روی تخت به حال مرگ افتاده بود دوخته بود. انگاری مادرش ميخواست که نفس های آخر عمرش را روی همان تخت بده و از اين دنيای لعنتي برای هميشه خداحافظي کنه

پسر کوچولوی 9 ساله به اين فکر ميکرد که بدون مادرش چي ميخواهد بکنه، ميترسيد که تنهای تنها بشه. نفسهای مادرش به شمارش افتاده بود، ديگه حتي قادر به گشودن چشمهايش هم نبود، دل پسر کوچولو به درد آمده بود، درونش داشت فرياد ميکشيد که مادر چشمهايت را باز کن، حتي برای يک لحظه هم که شده، من رو نگاه کن. اشک گوله گوله از روی گونه هاش سر ميخوردند و روی دستش مي ريختند. سنگيني دستهای مهربان پدرش را روی شانه هايش احساس ميکرد که به او ميگفت : پسرم بلند شو برو بيرون، پسر کوچولو دوست نداشت مادرش را در آن لحظات تلخ با دردی که از بيماری ميکشيد تنها بگذارد، گفت نه پدر دوست دارم پيش مادرم باشم

سنگيني خاصي در اتاق حکمراني ميکرد، مثل اينکه همه چيز عزا گرفته بودند. حتي ماهي کوچولوی توی تنگ کنار پنجره هم ديگه مثل هميشه سرحال نبود. پسر کوچولو ديدگانش رو به صورت مادرش دوخته بود و يک لحظه از صورت مادرش برنمي داشت. يهو متوجه لبان مادرش شد که ميخواست مهر سکوت را بشکند شد، با صدای خيلي ضعيف که به زور ميشد فهميد ميگفت : آقا کوچولو بيا يه بوس به مامان بده، پسر کوچولو از خوشحالي ندوونست چطوری خودش را توی بغل مادرش رها کرد، چنان مادرش را ميبوسيد و ميبويد مثل اينکه سالهاست که او را نديده، مثل اينکه بهترين هديه دنيا را بهش داده بودند. اشکهايش با اشکهای مادرش به هم گره ميخوردند، نميدانست که اين اشکها، اشکهای شادی نوازش مادر هست و يا غمي که بيماری مادر در دل کوچولوی او بجا گذاشته بود

مادرش دستهايش را تا نزديکهای صورت او بلند کرد ولي نيمه های راه متوقف شد! پشيمون نشده بود ولي ديگر قادر نبود بيشتر از اون بلند کنه. يهو اين فکر به ذهن پسر کوچولو خطور کرد که مبادا سنگيني من باعث بشه نفس مادر بره و ديگه بر نگرده به خاطر اين سريعا" خودش را از بغل مادرش بيرون کشيد. قطره های اشک را روی صورت معصوم مادرش مي ديد که سر ميخوردند و توی بالش غرق ميشدند. پسر کوچولو دوباره از جايش بلند شد و ايندفعه بطرف پاهای خسته و بي رمق مادرش که از گوشه پتو بيرون بود رفت ، خم شد و پاهايش رو بوسيد. مادرش ايندفعه با صدای بلند گريه ميکرد مثل اينکه تمام قوايش را صرف اينکار کرده بود با صدای خيلي لرزان پسر کوچولو را به خواهر بزرگش که فقط 16 سال داشت مي سپرد و فقط بعد از تنها چند ساعت پسر کوچولو را برای هميشه تنها گذاشت

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 15:10  توسط مـــــــاهــــــــان | 

اگر بگریم گویند که عاشق است.

 

 اگر بخندم گویند که دیوانه است.

 

 پس میگریم و میخندم !

 

که بگویند یک عاشق دیوانه است!

 

 تقدیم به آنکه عاشق دیوانه ام کرد

 

زندگــی چـیـسـت؟


زندگی آفتابی ست که می کند طلوع


زندگی راهی ست که میشود شروع

زندگی بادی ست که می کند عبور

زندگی کوهی ست که می کند غرور

زندگی رودی ست که می کند خروش

زندگی بلبلی ست که می کند سکوت

زندگی نم نم باران خوشی ست

زندگی سیل عظیم ناخوشی ست

زندگی شکوفه های نو بهار

زندگی مسافره یا تک سوار

زندگی با خودش سایه ی امیدُ داره

اما اَفسوس با خودش نا امیدیُ میاره

زندگی ترانه های بی اساس

زندگی عطر خوش سبزه و یاس

زندگی شروع یک راه غریب

زندگی سفر به یک راه عجیب

زندگی لحظه ی با تو بودنه

زندگی همیشه با تو موندنه

زندگی همیشه با ترس و هراس

زندگی همیشه جون سپردن و شکستنه

زندگی راز بزرگ خلقته

زندگی شعار بی تو بودنه

زندگی قلب یه دنیای بزرگ

زندگی برای من گسسته

 

زندگی هر چه دارد مال تو آری مال تو گر چه آشنایی و غریبی

 

ولی من به تنهایی و غم و غصه خودم دلخوشم فقط این مال منه از همه با وفاتره

زندگی مال تو.............................................

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 15:34  توسط مـــــــاهــــــــان | 
 
آدرس اصلی وبلاگ
ایمیل
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام به همه دوستان خوبم من ماهان هستم 21 سالمه از قزوینم این هم ایدیمه mahan_online دوستان آف معمولا بهم نمی رسه همیشه آف هام پره اگه انتقاد،پیشنهادی دارین ایمیل بزنین

دوستان از آرشیو وبلاگم حتما دیدن کنید

اگه رنگ نوشتها چشماتونو اذیت می کنه مطلب رو کپی کنید تو word از تو ورد بخونید







اینم ادرس وبلاگ(همین وبلاگ) www.taranome-ashk.coo.ir va www.mahan.coo.ir
www.taranome-ashk.blogfa.com
میتونین با این ادرس ها هم وارد این وبلاگ شین


توضیحات:در مورد عکس
اگه عکسی بود که باز نشد روی عکس کلیک راست کرده و گزینه show picture رو بزنید

توضیحات در مورد سیو کردن وبلاگ اون بالا گوشه وبلاگ فایل رو انتخاب کنید بعد سیو از رو انتخاب کنید بعد اگه می خواهید در عرض 1 ثانیه سیو شه به این عکس نگاه کنید اینجوری سیو کنید http://i16.tinypic.com/433wm6t.jpg



این وبلاگ برای من حکم یه دفتر خاطرات رو داره همونطوری که تو دفتر خاطراتم شعر مینویسم اینجا هم شعر مینویسم


از اين به بعد داستانهاي عاشقانه هم براتون ميزارم اميدوارم كه بخونين
دوستدار شما مــــــــــاهـــــــان

وبلاگ های دوستان
افـــســـانـــه خـــزان
ابـــــــر یــــــخـــی
درســـاتــو خـــونـدی؟
قـــصــه عـشــق(زهرا)
عـشــق مــن... (فـریـبــا)
رهـــا(وایستا دنیا)
اونیکه دل می شکنه می خوام بره به جهنم
دست نوشته های یک دختر
خنده ادما مورد داره
درود بــــر زنــــدگــی
مـــــوهـــبــت
مــهــران و مـــهــســا
عشق اعتبارت کو
شعر و عکسهای عاشقانه(خودم)
مــعـــــــرکــه
گــــالــــری عــــکـــس مـــن
♀יִ≈יִTak Parיִ≈יִ♀
شـــــــیـــــما
عـــاشـــق تــنــهــا
تــــنها ترین عــــاشق
عاشقانه برای تو می نویسم
شــبـگـــرد مــلـــوس(ســارا)
هنگامه خواننده ی دل ها
غــروب پــائــیــز
*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*
گــــالــــری عــــکـــس مـــن
*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*
بــــــانـــــوی مهـتــاب
*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*
کــامــران و هــومــن
*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*
امـــید بـــه زنــدگی
*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*
غـــــریـــبـانـه
*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*
احـــســـان
*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*
نی ناز وناناز ومامانی وبابایی
*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*
پریــدخت دخـتـر تـنـها
*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*
سایت بزرگ اینترنی جوونا
*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*
یــــاســـمــــن
*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*
عـســــل
*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*
رویــــای پــــرواز
*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*
ترفندهای ویندوز و کامپیوتر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
نویسنده
مـــــــاهــــــــان
مـــــــاهــــــــان>---(`v`)---->
وبلاگ های دوستان
*وبـــلاگ دیـگـــه خـــــودم*
در قلب خود بنويسيد امروز بهترين روز سال
دل شیشه ای
بیا هر چی میخوای دانلود کن
باوفــــای تــنـــهــا
عـــشـــق مــــن ..
جـــــام مــــی
عـشــق گـمــشـــده
هر چی بخوای(لینا)
بهترین لحظات دوست داشتن
کــــــوچــــــه شـهـــر دلـــم
فـــــاطــمــه(گــل یــخ)
شعرهای عاشقانه(علی هم محلی)
تـــــــنــــهــــا(ارزو)
ستاره بیا پیش من
به یاد زهرای عزیز
عـشـق کـه رادیـکـال نداره
بنویس نامه نویس(فاطمه)
بــهـــار جـــون
بـــوســـه عـــشـــق
عشق یعنی ترس از دست دادن تو
کـامـران و هـومـن (هـسـتـی)
قـــــــــرار شـــــبـــــانـــه(سارا)
حـقـیـقـت تـلـخ عـشــق
آیــنــــده طــلایــی(رضـــا)
›››---يه-وبلاگ-توپ----›
اس ام اس ، آفلاین ، جوک
مـــرواریـد عـشــــــــق
بــــــــرج
شیوا دختری تنها
گالری عکس های هندی و خارجی
دریــــا در مــن
داداشی احسانم دوستت دارم
اونیکه دل می شکنه می خوام بره به جهنم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

مـــاهـــان





اگه اس ام اس های عاشقانه و جوک میخوای اسمتو به فارسی در بالا و ایمیلتم در قسمت پائین بنویس